جهت سفارش کتاب با شماره 02537254840 تماس حاصل فرمایید.
مؤلف:محمد یوسفیان
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
تعداد صفحه: 64
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شومیز
شابک:9-9-95868-600-978
شماره کتابشناسی ملی: ۴۱۹۷۱۹۲
تنهای باهم
Original price was: 500,000 ریال.350,000 ریالCurrent price is: 350,000 ریال.
بخشی از کتاب
مدت زیادی بود که راضیه با بیحوصلگی و افسردگی، روزها را به شب میرسانید؛ تا جایی که در غذا و خوراک و ارتباط او با اطرافیان نیز تأثیر گذاشته بود. این وضع در چند روز اخیر بیشتر شده بود چون بیخوابی شبها هم به آن اضافه شده بود، با اینکه روزها خسته و کوفته بود و شب با خستگی به رختخواب میرفت؛ اما بعد از چند لحظه دوباره افکاری که در ذهن داشت به سراغ او میآمد و خواب را از چشم او میربود و نهایتاً نزدیکیهای صبح خوابش میبرد، به همین خاطر بیدار شدن صبح برای او در دانشگاه هم خیلی مشکل بود. حوصله حرف زدن و گرم گرفتن با رفقایش را نداشت؛ در ساعاتی هم که کلاس نبود گوشهای را پیدا میکرد و در افکار خودش غوطهور میشد، پرسشهایی را در ذهنش مطرح میکرد و به آنها جواب میداد و بعد به پاسخهای خودش ایراد میگرفت. در این حال و هوا بود که دید چند نفر از دوستانش در گوشهای از دانشگاه زیر سایه درختی جمع شدهاند و طوری سرهایشان را به هم نزدیک کرده اند و با هم حرف میزنند که انگار نقشه عملیات جنگی را میکشند و مواظب هستند تا کسی از آن مطلع نشود. با خودش گفت درسته که من فعلاً حوصله نشست و برخاست با آنها را ندارم، ولی تعجب از آنهاست که حالا که اینطور در مورد یک چیز مشترک با هم تبادل نظر میکنند چرا به من خبر ندادهاند، به همین جهت کمی برایش گران تمام شد و خود را به جمع آنها نزدیک کرد، تا دوستانش متوجه شدند که راضیه به آنها نزدیک میشود، سرهای خود را از هم جدا کردند و خودشان را به آن راه زدند، اما راضیه از آنها پرسید چه خبر است؟ حالا ما نامحرم شدیم اگر خبری هست به من هم بگویید. سمانه نگاهی به راضیه کرد و گفت: خبری که به درد تو بخورد نیست و حرف توی حرف آورد و موضوع را عوض کرد.
راضیه متوجه شد که خبری هست ولی از او مخفی میکنند به همین خاطر به افکار پریشان و پرسشهایی که در ذهنش داشت موضوع جدید دیگری نیز اضافه شد. بعد از ظهر که به خانه رفت هر کاری کرد نتوانست خود را کنترل کند به همین خاطر با سمانه تماس گرفت و اولش او را حسابی دعوا کرد، بعد به او گفت: وقتی امروز صبح از شما سؤال کردم که چه خبر است یک کلام میگفتید چه شده من هم راضی میشدم، حالا آنها نگفتند از تو انتظار داشتم که همان وقت یا بعدش بگویی! ولی هرچه منتظر شدم تماس نگرفتی، حالا جون بکن بگو چه خبر است؟ سمانه کمی او را دلداری داد و گفت: چون میدانستم معمولاً تو اهل آمدن به آن جایی که میخواهیم برویم نیستی به همین خاطر به تو نگفتیم! راضیه گفت: حالا به سلامتی کجا میخواهید تشریف ببرید؟
سمانه گفت: چند روز دیگه در ماه رجب مراسم اعتکاف است که سه روز در حالی که روزه باید گرفت به مسجد میرویم و در آنجا میمانیم.
راضیه گفت: ای بابا، سه روز با زبان روزه، در مسجد و دور از خانواده، این دیگه چه مراسمی است؟
سمانه گفت: به همین خاطر به تو نگفتیم، چون میدانستیم تو اهل آمدن نیستی.
آن شب هنگام خواب راضیه واقعاً از خودش بدش آمد، شبهای قبل هنگام خواب یکی از دلایلی که خوابش نمیبرد این بود که احساس میکرد از خدا خیلی دور است، امشب با توجه به حرف سمانه که به او گفته بود تو اهل رفتن به اعتکاف نیستی با خودش گفت: من با خودم چه کردهام؟! حتی دوستانم هم متوجه شدهاند که جای من در مسجد یا جایی که حرف خداست و یا عبادتی است، نیست. بعد از آن چند بار با خودش گفت: بعد از این حرفها، حالا این اعتکاف چی هست؟ نکند جای خوبی باشد و به دوستانم خوش بگذرد و از دست من برود. بالاخره دسته جمعی آنجا میروند و هر وقت دسته جمعی جایی رفتهایم خوش گذشته است اما از طرف دیگه حرفهای سمانه درباره اعتکاف را در ذهن خود مرور میکرد سمانه به او گفته بود: آنجا روزه هستیم و حق بیرون آمدن از مسجد را نداریم، من که نفهمیدم اینچه عبادت و مراسمی است که هرکس برای خودش تنهایی عبادت میکند و در عین حال با هم در مسجد در کنار هم هستند! چه طوری چنین چیزی ممکن است؟ من که در جمع اصلاً نمیتوانم حواسم به خودم باشد.
راضیه هرچه بیشتر به حرفهای سمانه درباره اعتکاف فکر میکرد، گیجتر میشد و پرسشهایش بیشتر میشد، آنقدر فکر کرد تا خوابش برد. فردا صبح وقتی از خواب بیدارشد اولین چیزی که بر صفحه فکر و ذهن تابش کرد کلمه اعتکاف بود؛ چند بار باخودش کلمه اعتکاف را تکرار کرد، حتی هنگامی که میخواست از خانه به طرف دانشگاه حرکت کند مادرش به او گفت: راضیه جان چرا دیشب در خواب حرف میزدی؟ راضیه گفت: چی میگفتم؟ مادرش گفت: چند بار شنیدم که میگفتی اعتکاف. راضیه تا کلمهی اعتکاف را شنید جا خورد و چند لحظه دم درب خانه میخکوب شد و بعد حرکت کرد و در راه دانشگاه همینطور با خودش تکرار میکرد: اعتکاف، اعتکاف، اعتکاف…..
در دانشگاه دوباره سمانه را دید که با رفقایش که قرار بود به اعتکاف بروند دور هم جمع شدهاند، خودش را به جمع آنها رسانید و بیمقدمه گفت: شماها که میخواهید اعتکاف بروید چند بار کلمه اعتکاف را در خواب و بیداری تکرار کردهاید؟
همه با تعجب به او نگاه کردند و بعد با هم خندیدند؛ اما وقتی دیدند که راضیه با حالت جدی به آنها نگاه میکند، آنها هم خنده را فراموش کردند.
راضیه گفت: من دیروز تا حالا تو خواب و بیداری بیشتر از صد بار کلمهی اعتکاف را در ذهنم مرور کردهام، حالا یک سؤال دارم، تو اعتکاف میشه حرف زد؟
مرضیه گفت: نه خانم مگر اعتکاف جای حرف زدن است.
راضیه پرسید: میشه کتابهای درسی بیاریم و آنجا بخونیم؟ راحله گفت: ای بابا، مگه اعتکاف مدرسه است. راضیه گفت: میشه خوابید؟ طاهره گفت: نه جونم، مگه خوابگاست.
راضیه گفت: میشه اگر پرسشی داشتم بپرسم؟ نرگس گفت: اگر جوابش راحت باشه اشکالی نداره.
راضیه گفت: خاک بر سر من که از شماها دارم سؤال میکنم.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.